محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4368
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مىخواستند . مثنى گويد : پيش وليد رفتم ، از عقب سراپرده در آمدم ، غذا خواست وقتى غذا را پيش روى او نهادند فرستادهام كلثوم دختر عبد الله بن يزيد به نام عمرو بن مره بيامد و به دو خبر داد كه عبد العزيز بن حجاج در لولوه فرود آمده ، اما توجهى به دو نكرد . گويد : پس از آن خالد بن عثمان ملقب به مخراش كه سالار نگهبانان وى بود يكى از بنى حارثة بن جناب را پيش وى آورد كه گفت : « با عبد العزيز به دمشق بودم براى تو خبر آوردهام ، اين هزار و پانصد را گرفتم » و كيسه اى را از كمر خويش بگشود و به دو نشان داد و گفت : « اينك در لولوه فرود آمده و فردا از آنجا سوى تو مىآيد . » گويد : اما جوابى به دو نداد و به يكى كه پهلوى وى بود رو كرد و سخنى با وى گفت كه نشنيدم . از يكى كه ميان من و او بود پرسيدم كه چه گفت ؟ گفت : « از نهرى كه در اردن حفر مىكند پرسش كرد كه چه مقدار از آن باقيمانده است ؟ » گويد : عبد العزيز از لولوه حركت كرد و سوى مليكه آمد و آنجا را به تصرف آورد . منصور بن جمهور را فرستاد كه سمت شرق دهكده ها را كه تپه اى بلند بود در زمينى ريگزار بر راه نهيا و بخراء بگرفت . عباس بن وليد با حدود يكصد و - پنجاه كس از غلامان و فرزندان خويش مهيا شده بود و يكى از بنى ناجيه را به نام حبيش پيش وليد فرستاد و او را مخير كرد كه بيايد و با وى بباشد ، يا پيش يزيد بن وليد رود . گويد : وليد از عباس بدگمان شد و كس پيش او فرستاد و دستور داد كه پيش وى آيد و با وى باشد . منصور بن جمهور به فرستاده برخورد و قضيه را از او پرسيد كه به دو خبر داد . منصور گفت : « به دو بگوى به خدا اگر پيش از صبحدم